حسین پژمان بختیاری شاعر و تصنیفسرای ایرانی عصر قاجار و دورهٔ پهلوی بود. پدرش علیمراد امیرپنجه بختیاری(اصالتا اهل روستای دشتک از توابع شهرستان اردل ، استان چهارمحال و بختیاری) بود و مادرش عالمتاج قائم مقامی (ژاله) نسب به خاندان میرزا ابوالقاسم قائممقام میبرد. پس از اتمام تحصیلات مدتی در خدمت وزارت پست و تلگراف بود و سپس به شعر و تصنیف روی آورد. برخی از آثار شاتوبریان همچون «وفای زن»، «آتالا» و «رنه» توسط او ترجمه شدهاست.[
او دارای تعدادی کتاب منتشر شدهاست.از جمله این کتابها میتوان کتابهای زیر اشاره کرد.[۲]
او همچنین تصحیح کتبی نظیر: لسان الغیب دیوان حافظ، دیوان جامی، ترانههای خیام، خمسه نظامی دیوان ژاله قائم مقامی را برعهده داشتهاست.

| در کنج دلم عشق کسی خانه ندارد | کس جای در این خانه ویرانه ندارد | |
| دل را به کف هر که دهم باز پس آرد | کس تاب نگهداری دیوانه ندارد | |
| در بزم جهان جز دل حسرت کش مانیست | آن شمع که میسوزد و پروانه ندارد | |
| دل خانه عشقست خدا را به که گویم | کارایشی از عشق کس این خانه ندارد | |
| گفتم مه من! از چه تو در دام نیفتی | گفتا چه کنم دام شما دانه ندارد | |
| در انجمن عقل فروشان ننهم پای | دیوانه سر صحبت فرزانه ندارد | |
| تا چند کنی قصه اسکندر و دارا | ده روزه عمر این همه افسانه ندارد |

غزلی از شاعر نامبرده
اگـــــر رفتــــــم زدنیـــــــــای شما،دیـــــوانه ای کمتر
ور این کـاشانه ویـــران گشت،حسرت خانه ای کمتر
اگر مستی ببخشد ســـــــــاغر هستی،برافشانش
و گر هستی دهد،ای سرخوشــان! پیمانه ای کمتر
زیان و ســـود عالم چیست،از بـــود و نبــــــــــود ما؟
به دریــــــا،قطـــــره ای افزون،زخــرمن،دانه ای کمتر
تو شمع محفل افـــــروزیّ و من پــروانه ای مسکین
تو روشن باش،گــــــر من سوختـــم،پروانه ای کمتر
اگــــر پیمـــــانـه ام پر شد،زیـــانی نیست یـــاران را
به بزم بـــــــاده نوشان،گریه ی مستـــــانه ای کمتر
حقیقت در نوای توست و در مینــــای می ،ساقی!
حدیث واعظـان گـــــر نشنوی،افســـــــــانه ای کمتر
چــــو کـــاری غیر بت ســـــــازی ز زاهد بر نمی آید،
عبـــــــادت خانه ای گـــر بسته شد،بتخانه ای کمتر
جــــــزای خیـــــــــر بـــــادت! در علاج من تغــافل کن
در این ویـــرانه،ای عقــل آشنـــــــــا! دیوانه ای کمتر
پژمان بختیاری
آخرین شیر بختیاری
در فرو دست زردکوه آن روز بیشه ای بود وآبشاری بود
آن طرف تر زیر زانوی کوه بود غاری و ژرف غاری بود
وندر آن غار ژرف،چند سالی جایگه داشت پیلتن شیری
شد تهیگاه او به دست قضا ناگه آماج سهمگین تیری
او در سر پنجگی در آن بیشه والی کوه و شاه وادی بود
دست آهن فشار او همه عمر فارغ از ضعف و نامرادی بود
جفت او پیش تر از اوبه تیر اجل شد زدنیا و او به دنیا ماند
تا به تنهایی از جهان برود در جهان بزرگ تنها ماند
چشم آتش فشان او آن شب گوش می کرد بر ترانه مرگ
روزگار گذشته در نظرش بود رقصان در آستانه مرگ
با زمان های ناپدید شده قصه می گفت ،بی زبانی او
در غبار گذشته می لغزید نقش کمرنگ زندگانی او
ناله شوم باد بهمن ماه لرزه بر پیکر شب انداختی
بر تن زخمناک شیر از خشم شعله ها آتش تب افکندی
ساعتی روی دست خسته نهاد سر سنگین پر غرورش را
لحظه ای با لب زبان بوسید زخم سوزان و خون شورش را
گفت برخیز و ایستاده بمیر که جز این در خور دلیران نیست
مرگ در بستر ار سزا باشد روبهان راست،از بهر شیران نیست
جنبشی کرد و با تلاش غرور تکیه بر دست و پای لرزان د اد
مرگ را آستین داد و کشید جان بدو داد و سخت ارزان شد
ماند کردنفراز و دندان را روی دندان خون گرفته فشرد
غرشی کرد و ودر سیاهی شب آخرین شیر بختیاری مرد
ای گرفتار زندگانی و مرگ پند از آن شیر تیر خورده بگیر
گر میسر شود چو شیر بزی ور میسر نشد چو شیر بمیر
نوشته شده توسط ظفری در شنبه دهم مهر 1389 ساعت 11:16 موضوع | لینک ثابت
آخرین نوشته ها
درباره وبلاگ
ای منتظر
غمگین مباش
قدری تحمل بایدت
پیش تر گردی به پاشد در افق
گوئی سواری می رسد
فهرست اصلی
دوستان
نوشته های پیشین
سایر امکانات
POWERED BY